پس از پيروزي‌هاي عظيم علم كه موجب آزادي‌اش از يوغ آيين مدرسي شد، ديگر نمي‌توان در برابر اين نتيجه‌گيري مقاومت كرد كه بايد علم و دين را از هم جدا دانست‌. يقيناً، آرمان‌ها و غايات بعيد آن دو يكي است‌، وقتي كه علم و دين هر دو در بهترين وضع خود باشند، ميانشان‌ هيچ مخالفتي موجود نيست و نمي‌تواند باشد؛ چون آنها نيازهاي كاملاً مختلف سرشت ما را ارضا مي‌كنند و روش‌هاي فكري آنها كاملاً مختلف است‌. هر كوششي براي تبعيت يكي از ديگري تهديدي براي هر دو است‌. تاريخ آيين مدرسي اين را قطعاً ثابت مي‌كند و سراسر تاريخ‌ علم نيز ثابت مي‌كند كه هرگاه متكلمان كوشيده‌اند موضوعات ديني را در مباحثات علمي وارد كنند، سرانجام سخت به زيان آرمان‌هايشان شكست خورده‌اند.1
متفكران نامي‌، مخصوصاً در كشورهاي آنگلوساكسون‌، در مباحثشان دربارهٴ موضوعات‌ ديني‌، مسئله را با ظرافت خاصي دچار ابهام كرده‌اند. استنتاج آنان هرچه باشد، چيزي نخواهند گفت كه احساسات ديني اشخاص ديگر را جريحه‌دار سازد. اين برخورد درستي است‌، ولي‌ برخي جلوتر رفته‌اند و زبان چند پهلو و پر ايهامي به كار برده‌اند كه ممكن است موجب احياي‌ آيين مدرسي شود. از ديدگاه علم‌، پيچيده‌گويي جنايتي شنيع است‌؛ جنايتي كه هيچ‌كس قادر به‌ تأييد آن نيست‌. از اين‌رو، مايلم تأكيد كنم كه پيش‌رفت علم مطلقاً به رهايي‌اش از قيد همهٴ موضوعات غيرعلمي‌، و مخصوصاً به دنيوي و غيرديني شدن آن وابسته است‌.
هم‌چنان كه اثر من با جزئيات چشم‌گيري نشان خواهد داد، بر اثر ستروني نسبي آيين مدرسي‌ و بر اثر باروري فراوان‌، و تا حدي نامشهود عصر جديد، يعني علم دنيوي‌، اين امر به نحو مطلوبي ثابت شده است‌. ولي دليل قاطع ديگري نيز ضمن مقايسهٴ تكامل شرق و غرب ارائه‌ مي‌شود.
در قرون وسطي‌، اختلافات ميان شرق و غرب چندان زياد نبود. فيلسوفان بزرگ همهٴ كشورها به فعاليت‌هاي مشابهي مشغول بودند. پيش از سدهٴ دوازدهم يكي از گروه‌هاي شرقي‌، يعني مسلمانان‌، در شرق و غرب به‌طور چشم‌گيري برتر از ديگران بودند. بنابراين‌، مسلمانان در پيشاپيش بشريت قرار داشتند. از سدهٴ دوازدهم به بعد، به تدريج رجحان به دنياي لاتيني منتقل‌ شد، ولي اين جريان تا پايان رستاخيز (رنسانس‌) كامل نشد؛ تا زماني كه دنيوي شدن علم غربي‌ كاملاً به راه افتاده بود، تا قرن شانزدهم (از جمله خود آن قرن‌)، دلايل كافي براي توجه به هر دو گسترش شرقي و غربي وجود دارد. ولي پس از آن ايام‌، علم غربي با گام‌هاي بلند شروع به رشد كرد، در حالي كه تمدن شرقي در حال وقفه ماند، يا حتي رو به زوال گذاشت‌. اختلافات حركت‌


1 .مثال‌هاي فراواني در اين زمينه به وسيلهٴ Andrew Dickson White فقيد، نخستين رئيس دانشگاه كورنل‌، در كتابش به نام تاريخ جنگ علم و كلام در قلمرو مسيحيت (در 2 جلد، نيويورك 1896) ارائه شده است‌.